فقط برای تو

دست خدا

تا وقتی نبودی فکرنمیکردم روزای زمستونم میتونه انقدر طولانی بشه...

چندروزی بود نماز نمیخوندم...نه اینکه نخوام انگار پاهام نمیرفت سمتش...فکرمیکردم خدا دیگ دوسم نداره..

ولی دیشب که تا ساعت 2 داشتم فکرمیکردم دیدم اگه خدا دوستم نداشت هی تو گوشم نمیگفت پاشو نمازتو بخون.

دیگه امروز دلو زدم به دریا...وضو گرفتم و الله اکبر...

نمیدونم چرا اولین رکعتو که خوندم یه حس آرامشی یهو ریخت تودلم....یه لحظه حس کردم چیزای خوبی قراره اتفاق بیفته...حس کردم خدا دستمو دوباره گرفت...

وقتی اشهد نمازمو گفتم خیلی حس خوبی داشتم...بعد فکرکردم که چرا این چند روز از خدا دوری کردم...

اون همیشه هوامو داشته و داره...فقط باید بذارم زمان بگذره

اتفاقای اخیر خیلی دردناک بود ولی مطمینم خدا بازم هوامو داره و تنهام نمیذاره

امروز سعی کردم دیگه زیاد گریه نکنم...درسته که بازم موفق نبودم و حتی وسط خنده هامم یهو چشام پر میشد...ولی گفتم نباید مث آدمای شکست خورده باشم...احسان ازم خواسته بود که قوی باشم...که زندگی کنم..

پس این کارو میکنم...

باخاطرات خوبی که باهاش داشتم زندگی میکنم...با آغوش خیالیش...با دستای گرمش...با اینکه تو فکرم هنوز میتونم باهاش برم بیرون...بهمون کلی خوش بگذره

موقع هایی که ناراحتم فکرمیکنم سرم روشونشه وهرکاری میکنه تا خوشحالم کنه...

آره خاطرات خوبمون که کم نبود...با اونا زندگی میکنم...وبه آخرین حرفاش گوش میدم.

راسش یه جورایی نیاز به تغییر دارم...حس میکنم باید خودمو ثابت کنم.

اگ حالم خوب باشه خوشحال میشه...خودش بهم گفت...منم که نمیخام ناراحت بشه عشقم پس خوبم.

نمیدونم بعدمن کی قراره دلشو به دست بیاره...ولی هرکی هست امیدوارم لایقش باشه...


_اینم فقط برای تو:

فرقی نمیکند کجا باشم

چشمان من جز تو کسی را نخواهد دید

[ یکشنبه 6 بهمن1392 ] [ 18:7 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]


یه روز دیگه

چندوقته یه چیزی همش تو ذهنم تکرار میشه...خواستم اینو به شمام بگم.

تروخدا قدرچیزایی که دارید رو همین الان بدونید نه وقتی که از دست رفتن.

تروخدا مواظب حرفاتون، کاراتون،باشید چون حتی بعضی وقتا کوچکترین اشتباها فاجعه به بارمیاره...

یه موقعس که برمیگردی به پشت سرت نگاه میکنی میبینی هیچی برات نمونده...فقط تومی مونی و یه سری خاطره ...یه سری تصویر...یه سری حسرت...

مثلا یه سریا الان ناراحتن که روز عشق نزدیکه و باید برای عشقشون کادوبخرن ولی بعضیا مث من آرزو دارن که کاش عشقشون بود تا براش بهترین کادوی دنیا رو میخریدن....

دیدین گفتم؟ وقتی یه چیزی رو از دست میدین حتی کوچکترین چیزایی که دیگ ندارین باهاش براتون میشه آرزو...

امروز داشتم املت درست میکردم...یادته کوهسارو...لقمه هایی که میگرفتی رو؟ "ابنم به لقمه با ملات 70 درصد...بخور ببین چی میبینی"...

یه لحظه انقد حواسم پرت شد و رفتم تو خاطراتمون که نزدیک بود بسوزونمش...اونوقت مامانیم اومده مبگه تو تواین سن یه املت بلدنیسی بپزی ...هه

امروز بالاخره آویز طلایی که خیلی وقت بود دنبالش میگشتمو پیدا کردم.یه قلب ساده و ظریف طلایی...شاید مسخره باشه ولی هرموقع تودستم میگیرمش یاد تو میفتم...

زندگیم دچار یکنواختی شده...صبح پامیشم یکم کمک مامانی میکنم...ظهرفیلم میبینم...بعدازظهرمیخوابم...شب فیلم میبینم و میام نت و بازم بعدش میخوابم...

همش با خودم میگم کاش دانشگاه باز بود...اینجوری هم انقد حوصلم سر نمیرفت و تو فکروخیال نمیرفتم...هم اینکه شاید از دور میدیدمت...

این وبلاگم انگار شده برام مث دفترخاطرات...

راسش نوشتن توش آرومم میکنه یکم...خالی میشم...ببخشید که مجبورید فعلا این حال بد منو تحمل کنید


_اینم فقط برای تو:

روزگار نبودنت را برایم دیکته میکند و نمره من باز

میشود "صفر"!

هیچ وقت نبودنت را یادنمی گیرم...

[ یکشنبه 6 بهمن1392 ] [ 0:52 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]


درگذر ازخاطرات گذشته

17 ساعته که ازش خبری ندارم...راست میگن آدم تا وقتی چیزی یاکسی رو ازدست نده قدرشو نمیدونه...

شبام این روزا خیلییی داره سخت میگذره...

امروز رفته بودم صادقیه...یادت میادعشقم؟چقدر اونجا باهم خاطره داشتیم؟...

هربار که پسرو دختری رو کنارهم میدیدم چشامو چندثانیه میبستم و تو ذهنم محکم تر دستاتو فشار میدادم.

باورت بشه یانه واقعا یه لحظه دستاتو تو دستام احساس کردم...

نگران حالم نباش گفتی خوب باش پس خوبم...ولی شب که میشه این بغض لعنتی خفتم میکنه...بخدا خیلی سعی میکنم ازش فرار کنم ولی هرجا باشم پیدام میکنه...چه تو اتاقم تنها،چه پیش خانواده یاهرجای دیگه...

هرلحظه که میگذره بیشتر از قبل به یادتم...انقدر دوستت دارم که تا آخر عمر به تو و خاطراتمون وفادار می مونم.

خیلی سخته از خدا واسه عشقت خوشبختی و پیدا کردن زوج مناسبشو بخای، ولی من اینو برات میخام، توهمه نمازام، همه دعاهام،...توتمام اشکام.چون خیلییی دوستت دارم.

چندثانیه مکث...دوباره گریه های شبونم....برام هیچ حسی شبیه تو نیست...

تمام خاطراتمون به وضوح و با جزییات از جلو چشمام رد میشه هرلحظه...

خیلی تنهام این روزا...خیلی دلم میگیره وقتی باتو تو یه ورودی اومدیم دانشگاه اما حالا من ازت خیلییی عقب ترم و حتی نمیتونم از دور نگات کنم....

چندین بار خواستم اس بدم ولی دیگه نمیتونم به خودم این اجازه رو بدم که وارد زندگیت بشم...میدونم الان آرامش داری.

امیدوارم هرجاکه هستی،باهرکسی حالت خوب باشه وخوشبخت باشی.... :(


_اینم فقط برای تو:

امشب تمام حوصله ام را دریک کلام کوچک

در (تو) خلاصه کرده ام:

ای کاش می شد

یک بار...

تنها همین

یکبار...

تکرار می شدی!

تکرار...


[ جمعه 4 بهمن1392 ] [ 0:24 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]


بعد از مدت ها...

امروز بعد مدت ها دوباره دلم هوس نوشتن کرد...

دلم برای اینجا و شما خیلی تنگ شده بود اینه که گفتم یه سری بزنم وچند خطی رو خط خطی کنم...

امتحانا تقریبا تموم شده وفقط یکیش مونده.به نظر من همیشه امتحانای آخر بهشون ظلم میشه.مخصوصا اگه همه دوستاتم دیگ امتحانی نداشته باشن و فقط توامتحان داشته باشی.اصن آدم حوصلش نمیکشه بخونه...

امتحانای این ترمم گند زدم ولی مهم نیس .من میخام واسه هدفای بزرگتر تلاش کنم ازین ببعد.

خیلی خوبه یه دوست داشته باشی که مث خواهرت باشه. پانته آ همیشه بهم کلی انگیزه و آرامش میده.

فقط یه ترم به پایان کلاس زبانم مونده.البته اگ بخام دوره حرفه ای رم بخونم هنوز 6 ترم مونده.ولی احساس میکنم دیگ نمیکشم.همین که تا Advance  اومدم خودش کلی راه بود.دیگه نمیکشم.

میخام خودم دیگ زبانمو تو خونه تقویت کنم تا حداقل بتونم برم تدریس کنم.

یه دوره هایی تو زندگی آدم هست که ممکنه طوفانی باشه ، تقصیرکسیم نیست ، شرایط اون دوره رو برای آدما میسازه...

ولی شدیدا اعتقاد قلبی دارم که اگه اون دوره تموم شه و باتدبیر و درایت دوباره راهتو پیدا کنی به یه آرامش عمیق میرسی...

مخاطب خاص امیدوارم گرفته باشی مطلبو چون من نمیخام از دستت بدم.゜*パステル*゜ のデコメ絵文字ハートだよ。ラブ のデコメ絵文字☆きゃわ★ のデコメ絵文字


_اینم فقط برای تو:

به قول سهراب کاش دانه های دلم همچواناری پیدا بود تا می دیدی هردانه هزار دانه تو را دوست دارد...


[ یکشنبه 29 دی1392 ] [ 10:57 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]


فقط وفقط برای تو

روزها از پی هم میگذرندوتوچه مردانه هرروزبیشتردردلم جامیشوی.

عشق...کلمه ای که فقط دروصف توست که معناپیدامیکند

چه بزرگوارانه ابرازمیکنی وخوشبختی رادربرابرچشمانم به تصویرمیکشی و چه بچه گانه گهگاهی درقهروآشتی های کودکانه ام برای جلب توجه بیشترت قلبت رامیشکنم...

توتجسم زنده خوشبختی روی زمینی...فرشته ای که مهربانی اش تمامی ندارد...

توعشق بی پایان منی که درروزهای گذران زندگی تنهاکسی است که نمیگذرد وهست...دراعماق قلبم/

تقدس عشقت نه تنهابرمن که برهمه روشن است...تویی که به زندگی ام ارزش میبخشی ودراین روزهای سردوتاریک،گرما وروشنی فروزانم شدی...

منی که باورنداشتم چنین عاشقی هارامگردرقصه،اکنون باوردارم که واقعیت است.

شاید توهم ازتبارهمان هایی که ازقصه ها آمده اند...هرچه هستی لطف خداوندی برای من...هدیه ای بزرگ که همواره شاکرم ازداشتن وجودارزشمندی چون تو...


دوباره همون خودکارهمیشگی...یه کاغذ سفید...من...

-رابطتون جدیه؟ -بایدسالگردبگیریدا -چقدشمادوتازیادباهمید -خیلی به هم میاین -آخییی عزیزم...

ایناهمه جمله هایی بود که بچه ها بعدازرفتنش گفتن...

واقعاخوبه که انقدهواموداشت...دیروز واقعا لازم بود

همیشه تولحظه هایی که انتظارشونداری کاری میکنه که اوووففف...اصن این بشرخلق شده برای غافلگیرکردن،برای خوشبختی...آخه ادمم انقدخوب؟

من آدمیم که خیلی زودجوش میارم میزنم به سیم اخر و البته به همون نسبتم زودازکارم پشیمون میشم ونادم...

ولی خب بعضی اوقات تنبیه لازمه...حق داره

گاهی اوقات بعضیابارفتارشون درسای بزرگی به آدم میدن که توزندگی خیلی به دردمیخوره...وقسم میخورم من این درسو گرفتم..

ازموقع برگشتن ازهمدان وحتی قبلش هیچی درس نخوندم ولی کم کم میخام شروع کنم...بایدجواب زحمتای عمه ومامانی روبدم...

پاییزداره خیلی زودمیگذره وبه روزتولدش نزدیک میشیم.استرس گرفتتم...یعنی میشه همه چی خوب پیش بره؟

یعنی میشه خوشحالش کنم؟

دلم نیومد اول صبح اولین کاری که میکنم نوشتن ازاینکه چقدبهم خوشبخنی هدیه داده نباشه...پس ازتونوشتم بازم فقط برای تو...


_اینم فقط برای تو:

اگرخوبان عالم جمع باشندیقینانزد من توبهترینی،

اگرازخوب ترها حلقه سازند تودرآن حلقه نگینی بینظیری:)

[ سه شنبه 7 آبان1392 ] [ 9:50 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]


2شنبه تا5شنبه ی من...

دوشنبه...7:30 صبح تا7:30 شب...یه روزکامل باهم...پیجوندن چندتاکلاس...ولی می ارزید...یه حس...حس پیداکردن نیمه گمشدت...حس خوشبختی...یه صداکه توگوشت میمونه...جاهایی که رفتیم...عکسای یادگاری...پست شب توی فیس بوکت برام...یه عاشقانه که بردم به آسمونا...

سه شنبه...دانشگاه و غذایی که باعشق برات پختمش...میگفتی خوشمزه س ...خدا ازته دلت بشنوه...برای اولین بارتنهارانندگی کردن ...برای اولین بارسوارماشینم شدی...یه حس اعتمادبه نفس عجیب...بغل کردن ماشینمو یه بوس کوچولو ازش...

4شنبه...سفر...همدان شهرتاریخ وفرهنگ وتمدن...آرامگاه باباطاهروگنجنامه...

5شنبه...دیدار ازشهرفامنین ویه سری ازاقوام دوووور پدربزرگ...غاعلیصدر....سوغاتی وکلی پله که بالارفتیم...

جمعه...ارامگاه بوعلی سیناوصف وایسادن دم یه دیزی سرای معروف:"سرای آریاییان" توهمون خیابون...خوردن غذاساعت 4بعدازظهر...تو کاسه های گلی یه غذای معرکه...شبش...یه عجله واس اشتباه...تمام دودمیشه میره هوا...

یعنی نگرانم نشدی؟نگران نشدی که اس ندادم بگم رسیدم تهران؟14ساعت...چجوری تونستی؟راحت بود؟برای من نبود...دیشبونخوابیدم...حتی 1ساعت...ازساعت19:51 اخرین اس ت چشمم ب گوشی خشک شد....هراحظه ش حالم بدترازلحظه قبله...دلت میاد؟

صبراومد...یعنی اس میدی؟رفتم فیس بوکتو چک کردم....یکم عکسای صورت ماهت آرومم کردولی همچنان حالم خرابه...هرجاهستی...هرکاری میکنی...فقطططط مراقب خودت باش...


_اینم فقط برای تو:

خدایا...چه تکلیف سنگینیست...این بلاتکلیفی...وقتی نمیدانم دارمت...یاندارمت.

[ شنبه 4 آبان1392 ] [ 9:34 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]


بی خوابی...عاشقانه ساده

سکوت...چیزی که توتاریکی شب شنیده میشه...

خوابم نمیبره نمیدونم جرا...پس میام و مینویسم شاید با مرتب کردن ذهن درهم وبرهمم بتونم بخوابم...

دنبال ی عاشقانه ی ساده و قشنگ براش میگشتم تابفرستم ولی چیزی به فکرم نرسید...پس گفتم چه بهتر که بیام اینجا بنویسم وبهش بگم:"عزیزدلم توخواب وبیداریت قلبم عاشقانه فقط برای تو وبه یادتو میزنه"

"بی تومهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم..." شعری که برای خوندن سرکلاس فردا آماده ش کردم...

یه شعرمعروف و ساده وقشنگ...

چندین بارنکرارش کردم از اول تااااا آخر...چه حس آرامشی داد...عجیب بود.

شاید خاصیت بعضی ازشعرای نو اینه...البته شعرای غیر نو هم واقعا لطیف ودوست داشتنی ان..البته بعضیاشون...مخصوصا شعرای حافظ اونایی که اسم منو توشون داره:)))

به هرحال امیدوارم سرجلسه فردا یادم نره...حالا باز خوبه مجبورنیسم شعر اهل کاشانم سهراب رو حفظ کنما...10 دقیقه بیشتر فقط روخوانیش طول میکشه..ولی بگم خداییم قشنگه ها...یادش بخیر به بار بچه(!) بودم میخاستم کلشو حفظ کنم...بچگیه وخوشحالی دیگه:)

کم کم چشمام داره میاد روهم...برم تا همین جاخوابم نبرده...شب همگی رویایی:)


_اینم فقط برای تو:

هرگاه ازغروب بی عاطفه شب خسته شدی

به یاد تنها کسی باش که به یاد توست...

[ یکشنبه 28 مهر1392 ] [ 1:8 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]


لبخند

آره...باور پیدا کردم...خواستن توانستن است...مخصوصا اگ هرجفتتون بخواین...

دوباره یه حس ناب وقوی از ع.ش.ق...

قالب جدیدوبلاگمو خیلی دوس دارم...یه حس خوب بهم میده...فکرکنم بعدازمدت ها قالب شخصیت خودمو پیدا کردم...

جنگ سرد...موضوع مقاله هفته بعد...آخه اینا درمورد ماچه فکری کردن...تاریخ شناسیم...محققیم...چی ایم؟

جدیدا به گشتن تواینترنت وپیدا کردن مطالب جدید علاشه مند شدم...چه یه مطلب تووپ علمی باشه چه شایعات سایت های زرد(همون مجله هاش که نمودش توبعضی سایتاهم هست)...

3تا کتاب ازانقلاب خریدم ک الان فهمیدم 2تاش چقدر ب دردنخور بوده والکی 50 تومن ریختم دورفقط...حیف باشه...

همچنان ک داریم ب یکشنبه نزدیک میشیم باید برای این استاد ادبیات محترم بگردیم شعر پیدا کنیم بخونیم...پس تونظرات شعرهای شما رو با آغوش باز پذیرام:)

یه حس مرموز اومده تو وجودم...نمیدونم چیه...جاه طلبیه؟تمایل به پیشرفت وجدایی از رکوده؟ نمیدونم چیه... فقط میدونم این حسو دوست دارم...بهم انگیزه میده...شاید میخام بابهتر شدن بیشتر نظراونو جلب کنم...میخام بهم افتخار کنه...تازه سه شنبه واسش برنامه ویژه ای دارم که بهتره ندونه...

این خط منحنی لبخندی ک دوباره ازسر عشق نشست رولبم رو قدر رو میدونم میخام حفظش کنم. واسه جفتمون....میدونم میتونم...شاید این خاصیت تیرماهیاهم هس...ماه ک کامل میشه یه اعتماد به نفس وآرامش عجیبی میریزه تو وجودشون...پس ازش استفاده میکنم تا ماه تموم نشده:)


_اینم فقط برای تو:

خستگی هایت را یکجا میخرم!

توفقظ قول بده صدای خنده هایت را به کسی نفروشی...

[ جمعه 26 مهر1392 ] [ 19:41 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]


امید دوباره

خط خطی های پراکنده ی دیشب یکم حالمو بهترکرد...شایدم بخاطرپیام های دیشبش بود...

خورشید امروز داره پرانرژی ترمیتابه...نمیدونم چرا ولی یه نور امیدی تودلم داره میتابه...امروز سرشاراز انرژی مثبتم...

امید دوباره...چیدن آجرا ازاول...امتحان ضرب المثل خواستن توانستن است...

یه نفس عمیق...یه لبخند بی جون اما پرامید...شانسمو امتحان میکنم...

یه جمله معروف راجع ب امید به آینده مدام توسرم داره تکرار میشه ولی یادم نمیاد که بنویسمش...به قول عشقم هه...

بهش گفتم خوشبختی بالاترازینکه تورو تودنیام احساس میکنم...چراخوب نباشم وقتی توهستی؟بهترین تودنیا...

باید ازپایه شروع کنم...این بار محکم تر...میشه...میتونم...


_اینم فقط برای تو:

باید به دنبال شادی ها گشت...غم ها خودشان ماراپیدا میکنند...

[ پنجشنبه 25 مهر1392 ] [ 11:21 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]


عید با تناقض

عیدکه میشه خیلیا خوشحالن...خیلیاتنهانیستن...خیلیاخیلی کارامیکنن.ازخوندن یه رمان قشنگ یا دیدن یه فیلم خوب گرفته تادیدوبازدیدوبیرون رفتن با یه دوست صمیمی وخوردن غذاهای رنگارنگ...

دراین بین امابعضیا زمان براشون روساعت تنهایی وایساده...به جای غذاهای رنگارنگ حسرت وبغضشونو میخورن...به جای بیرون رفتن وخوشگذرونی زانوهاشونو بغل میکنن و باهرآهنگ 1000بارمیشکنن...

9ماه و9روز پیش این موقع چقدرهمه چی فرق داشت...چقدر خوشحال بودم...روزی ک برای اولین باربا آقای الف.س قرارگذاشتم...دستایی که توسرمای 16دی ماه تودستاش گرم شدن وکتش که من پوشیدم وخودش ازسرمالرزید...یه قطره اشک...تمام خاطرات ازاول تا آخرمثل عکسایی تندتندازجلوی چشمام ردمیشن...انگارهمین دیروز بود...قطره اشک بعدی...چی شد؟چرا؟عرض 2هفته یه چیزی مثل زلزله هجوم آورد به زندگیمون...تموم دیواراش ریخت وترک برداشت...نمیدونم دیگ بازسازی بشه یانه...

یه حرف...یه جمله...یه کلمه...گاهی میتونه چقدررررخرابی به باربیاره...خرابی های جبران ناپذیر...

آدم پرحرفی نبودم ولی ازین به بعدکم حرف ترمیشم...تازه ب این نتیجه رسیدم که حرفای اشتباه جه میکنه بازندکی آدم...هرچندخیلی دیر به این نتیجه رسیدم...

همت میخواد دیوارای ریخته رو از اول دوباره چیدن...کاش بشه...کاش بتونم.

شعرایی که برام گفته بودو زیر لب زمزمه میکنم...

گریه های بی امون...نقطه ته خط.


_اینم فقط برای تو:

میدونی آخردنیا کی میشه؟

وقتی نه حق داری بخوایش ، نه توان فراموش کردنش رو داری...

[ چهارشنبه 24 مهر1392 ] [ 23:36 ] [ مینای شهرخاموش تو ] [ ]